ببینید مادر یکی از خواستە ها وآرزوهای پسر شما همین بودە او به کرات در دست نوشته هایش در لابه لای صفحات کتابهایش نوشته بود این آرزو را شهید شدن را بارها گفتە بود دوست دارم جانم را برای ملتم فدا کنم در راە آرمان های سرزمینم شهید بشوم یا حداقل مثل یک شهید از این دنیا بروم خواستەی کە شما دارین مانعش میشین میدونید کە الان پسرتون از دستتون ناراحتە ؟ میدونید کە الان گریە میکنە؟ میدونید کە الان خدا هم دارە بغضش میگیره ؟ میدونید که ...؟! میدونید اگر اعضای پسرتون رو اهدا کنین روح پسرتون، احساسش، اعتقاداتش به زندگیش ادامه میده مادرجيغ کشيد و به صورتش چنگ انداخت. پرستارها دستانش را گرفته بودند و او را روي زمين مي کشيدند مادر روی جسد بی جان پسر بیهوش میشود می افتد و بخواب میرود خوابی عمیق و ژرف در خواب میبیند چهره ی غمگین پسرش را میبیند که گوشه ی دو زانو کز کرده و به هق هق افتاده کمی آنطرف تر چند فرشته هم برای پسر به گریه افتاده بودند آن بالا بالاها هم خدا بغضش گرفته بود! مادر از خواب بیدار میشود با عشق وضو میگیرد چادر گلدارش را سر میکند مادر کم کم آرام شدە بود شايد با ماجرا کنار آمدە بود.
برچسب:
نویسنده: باربد نصیری
تاريخ: دوشنبه
24 آبان
1395 ساعت: 22:42